گفت: می ترسم
گفتم: نترس من باهاتم
اومد و خودش رو در آغوشم جا داد و با صورت نرم و لطیفش صورت زمخت من رو نوازش داد، با لطافت و معصومیت همیشگیش گفت:
ترسم از روزیه که تنهام بزاری
لبخندی زدم و گفتم: تنها نمیزارمت.
بعد ها روزی که گفت می خواد ترکم بکنه, به یاد این موضوع افتادم و لبخندی زدم!
----------------------------------------
به نظر من, ما آدما اگه از آینده خبر می داشتیم زندگی قابل تحمل نبود!
گفت: می خوام باهات حرف بزنم
گفتم: بگو
گفت: می خوام ترکت کنم!
اصلا تعجب نکردم!
<... وفتی اولین بار به من سلام داد من همون لحظه صدای خداحافظی سردش رو شنیده بودم نه اون سلام دلربا...>
گفتم: مطمئنی؟!
گفت: آره
گفت: حرفی نداری؟!
گفتم: نه
گفت: خداحافظ
لبخندی زدم و گفتم: موفق باشی.
دلش گرفته بود
چشماش پف کرده بود
می گفت کلی گریه کردم
گفتم چرا؟!
گفت از دست زمونه
با نگاهی معنادار گفتم:
اگه گریه کنی چیزی درست میشه؟
گفت: نه
گفتم: پس چرا گریه؟!
گفت: واسه اینکه نمیتونم عوضش کنم!
بغضم گرفت...
چون نمی تونستم کاری براش کنم...
ای دنیایِ بی رحم...
----------------------------------------
با سلامی بهاری خدمت دوستانم و تشکر از تک تک کامنت هاتون اللخصوص مَلی خانوم
تو از کجا اومدی؟
نه واقعا از کجا اومدی؟!
من در قلبمو گِل گرفته بودم
نمیذاشتم حتی کسی از 100متریش رد شه!
همیجوری راحت اومدی رفتی نشستی تو قلبم!
خندید و گفت: کار راحتی نبود.
گفتم: جات خوبه؟
خندید و گفت: خوووووب
گرم و راحت.
صداش از عمق آرامش می اومد
به من گفت چقدر صدات غمگینه
خشکی
و بی روح!
لبخند تلخی زدم
با چشمای پر محبتش
بهم نگاه کرد
توی چشماش نگاه کردم
وای چه زیباست…
مدت ها بود که همچین نگاهی ندیده بودم
نگاهی بی آلایش
بی حیله
بی نیرنگ
و البته کمی ترس و اضطراب!
اون هم بخاطر خشکی من
نخواستم دلشو بشکنم
خندیدم
بهش لبخند زدم
اون هم خندید
بهم گفت "خشکِ خوش خنده"
----------------------------------------
با سلام خدمت همه ی دوستان
عذر بنده رو بابت تاخیر طولانی ببخشید ![]()

روزی که تو را دیدم
رگبار و خروشان شد
دریای وجود من
اشکی ز سر شوقت
در چشم دلم جاری
بی خود ز خود و دنیا
گشتم، تو شدی دنیام!
من! آن منِ خسته و درمانده!
دلکنده ز دنیاها!
در عالم رویاها
آغوش در آغوشت
لبخند به لبخندت
افسوس و هزار افسوس
بگذشت دگر آن روز...
تو که بودی که پس از تو خنده ها هم رفت
تو چه هستی که کنون بعد ازگذر سالیان دراز
گرمای عشقت می سوزدم با ذکر نامت!
دانم نمیدانی تو حال این شکسته
کنون که در غم هجرت نشسته
دارم تمنایی ز حق درباره ی تو
خندان نگه دارت لبت تا آخر عمر
شادی ز من دور و به تو نزدیک باشد
غم همچو عشق تو به من نزدیک و
همچو یاد من دور از تو باشد
می روم...
می روم تنها بسویی ناکجا!
میروم آنجا که دیگر نامی از من نشنوی
نشنوی و نشنوم ناگفته های تلخ را
هم تو و هم من به یکسان در غمیم
نه! نمی گویم که من بیشم و یا تو کمتری
هر دو در دریای عشقی بس عمیق افتاده بودیم و چه حیف...
هم من و هم تو هراسان گشته بودیم از همین!
هر دو از دریا به خشکی چشمها! می دوختیم
همچنان که در زمین حسرت دریا داشتیم!
ما ندانستیم قدر آب و دریایی شدن
حسرت بیهوده و ...
خاکی شدن!
ناسپاسی از عشق خداوند کریم
همچو چیدن سیب را از بی غمی!!*
پس سقوط از آب بر روی زمین
...
تشنه ام آبی نمی بینم دگر
جملگی تنها سرابند و همین!
می روم...
آنجا که آبی باشد حتی اندکی!
بیهوده مگو عاشقم، تویی که سمبل بی وفایانی
کمی بر خود بنگر تا بفهمی که تنها یک شهوترانی!
تو که از عشق تنها گفتن دوستت دارم را میدانی...
می خواهم بدانی که دیگر دوستت ندارم و خداحافظ!
آری خدا حافظ تو باشد تا روزی که طعم عشق را بچشی
وآنگاه درد عشق، غم هجران یار و شیرینی دیدار یار
شوق وصال، غم فراق و حسرت دیدار...
با سلام خدمت دوستان عزیز از بابت پیام های تبریک و خوش آمد گویی های شما سپاس گذارم
یک رها شده از چنگال رجوی